فینگیلیش طوری

Gahi vaqta adam hosele hichio nadare dalil khasi nadare faqat engar delet nemikhad hich kary angam bedi hich kodom az karai ke hamishe aromet mikardan dige aromet nemikonan delet az hame adamaye atrafet pore dar hali ke hich kari nakardan behtarin dostet be nazaret kheyli qaribe miyad  yehoyi hes mikoni hame adamayi ke doseshon dari ye gore ajibi doran hey list mokhatabineto chek mikonio hes mikoni ba hich kodomeshon nemitoni harf bezani injor vaqta az har vaqte digeh ee tanhatari mishini kenare goshito zol mizani behesh shayad ye nafar delesh vasat tang beshe va zang bezane vali dariq az ye sms hata, age gahi hamchin ehsasy behet dast mide va har chand lahze ye bar tasvire mahve ye adami ke dige nist az geloye cheshmat rad mishe va to talash mikoni behesh fekr nakoni Bedoon asheq shody be gamee adamay badbakht khosh omadi..

برای عسل


برای همه خوب باش آنکس که فهمید همیشه در کنارت خواهد بود و انکس که نفهمید روزی دلش برای همه ی خوبی هایت تنگ میشود....
 

برای هلیا

آهنگ زندگیت را خودت می نوازی به زودی خواهی فهمید مهم نیست چند نفر مهمان موسیقی زندگیت شوند مهم این است طوری بنوازی که تا اخر از این موسیقی لذت ببری...

یه انتقام احمقانه

همیشه همین است! تا خنجر سختی ها به مغز استخوان بی کسی ات نرسد نمیپذیری که آدم ها هیچ کدامشان چیزی که وانمود میکنند نیستند... باید حتما عذاب بی پناهی بکشی و درد بی کسی را بچشی تا باور کنی تنها کسی که تحت هر شرایطی با تو می ماند و می شود در زمان سختی ها روی او حساب کنی خود تویی....

برای قاصدک ترین حدیث دنیا

انسان های هم فرکانس همدیگر را پیدا می کنند.. حتی از فاصله های دور... از انتهای افق‌های دور و نزدیک.. انگار. جایی نوشته بود که اینها باید در یک مدار باشند.. یک روزی .. یک جایی هست که باید با هم ، برخورد کنند... آنوقت... میشوند همدم، میشوند دوست، میشوند رفیق.. اصلا میشوند هم شکل... مهرشان آکنده از همه .... حرفهایشان میشود آرامش... خنده شان، کلامشان می نشیند روی طاقچه دلتان.. نباشند دلتنگشان میشوی.. هی همدیگر را مرور می کنند.. از هم خاطره می سازند.... مدام گوش بزنگ کلمات و ایده ها هستند.. و یادمان باشد.. حضور هیچکس در زندگیمان اتفاقی نیست.

برای خانم f

نمیدونم تو خودخواه تر بودی که قبول کردی نمیتونیم کنار هم باشیم و با زندگی جدیدت کنار اومدی یا من خودخواه تر بودم که نتونستم کنار بیام با نبودنت و مدام یادآوری کردم خودمو بهت تا نکنه که فراموش بشم...نامردی نمیکنم نمیگم دوستم نداشتی یا بهم اهمیت نمیدادی اتفاقا هم دوستم داشتی هم بهم اهمیت میدادی شاید حتی بیشتر از همه ی آدمای اطرافم... اما تو بلد بودی که چطوری فراموش کنی میدونستی که چطوری باید گذشته رو تو گذشته رها کرد... من یاد نداشتم,من نتونستم... خودم غرق شدم توی گذشته ام کنار تو و تو رو هم با خودم پایین کشیدم.... تو رو هم مجبور کردم خاطراتی رو به یاد بیاری که با هزار دردسر فراموششون کرده بودی...بهم گفتی حتی اگه بخوای هم نمیتونی فراموشم کنی اما من میدونستم که مجبوری به فراموشی آدمای اطراف و محیط و موقعیت من.. گفتی تا ابد تو ذهنت میمونم اما بازم مجبور بودی کنارم نباشی تا اذیت نشی... معذور بودی از به دیدنم اومدن درکت نکردم...ناراحت شدم و ناراحتت کردم.. کشوندمت اینجا تو اومدی و مثل همیشه منو به خاطر فکرای اشتباهی که راجبت کرده بودم خجالت زده کردی... اومدی اما بازم ندیدمت نبودم رفته بودم تو دیر رسیده بودی شاید فقط به اندازه ده دقیقه دیر کرده بودیو من رفته بودمو ندیدمت و ندیدی منو... با اینکه درک میکنم حجم عظیم فداکاریتو با اینکه میفهمم فشاری رو که برای دیدن من متحمل شده بودیو اما بازم خودخواهانه امیدوارم که دوباره بیای تا شاید اینبار ببینمت... خیلی درد داره که اینهمه راهو به خاطر من اومدی و من نبودم که با دیدنت آروم بشم که ببینم خوبی و خوب باشم...درد داره که بهم نمیگن وقتی اومدی چیا گفتی و چیکارا کردی در حالی که من تشنه ی شنیدن همه ی اتفاقاتی ام که اونروز افتاده در حالی که دلم میخواد حالا که ندیدمت بدونم چیکار کردیو تو رو تو تک تک لحظاتی که اینجا بودی تصور کنم.. اما با لجاجت منو منع میکنن از داشتن همین بخش خیلی خیلی کوچیک از تو...آره من خودخواه ترم چون من ضعیف ترم.... چون من محتاج ترم...

در وصف دوستی

بزرگترین مشکل دوست، اینه که ناخودآگاه

آدم ازش یه سری توقعات پیدا میکنه...

و یادش میره که نباید

از هیچکسی...

توقع

هیچ چیزی...

رو داشته باشی!

یه شب...

یه شب شیر گاز رو باز میکنم

درو پنجره هارم میبندم

میشینم کل زندگیمو مرور میکنم

یه نامه میذارم و آرزوهامو توش مینویسم

آخرین سیگار رو خاموش میکنم و میخوابم

یه خواب راحت

یه خوابی که ترس ندارم از این که بازم فردا تکرار میشه...

عاروم ترین شب زندگیم

عاروم ترین خواب زندگیم

عاروم ترین مرگ...

 

#حسودای دوستداشتنی:)

به  دوست داشتن آدمایی که حسودی نمیکنن شک کنین...

دوست داشتن حسودی میخواد:)

 

Mr.C

بلندترین پرتگاهی که میتونی ازش بیوفتی اعتماد....

Me? a liar ?

That's almost hurtful

I just don't feel like telling the

whole truth

dialogue time

سوفی : خواهش میکنم نرو ...

منو تنها نذار ... بیا فرار کنیم بریم جایی که مارو نشناسن ...

هاول : من تموم عمرم فرار کردم چون هیچ چیزی نداشتم 

ولی الان یه چیز خیلی با ارزش دارم 

که تا پای جونم ازش مراقبت میکنم 

و اون (( تویی ))

(( قلعه متحرک هاول ))

بعضی شباهت ها...

یک وقت هایی،

بعضی شباهت ها،

آدم را نصف جان میکنند...

مثلا صدایی که شبیه صدایش باشد...

خنده ای که شبیه خنده هایش...

و امان از چشم هایی که شبیه چشم هایش باشند...!

یک سال شد...

یک سال پیش درست توی همچین روزی این وبلاگو ساختم روزای سختی بودن خیلی ناراحتی هارو پشت سر گذاشته بودم و چند عاشقانه ی ارام شد پناهگاه لحظه های ناراحتی و بغضم شد جایی برای به اشتراک گذاشتن سیل عظیم افکارم راجب تو و احساساتم اما وقتی فهمیدم تو هیچوقت تبدیل به زوج ایده آل من نمیشی تغریبا اوایل تابستون تصمیم گرفتم این وبلاگیو که پر بود از احساسات من و خیال تو رو کنار بزارم اما نتونستم چون دیدم اینجا تنها جاییه که میتونم بدون شنیدن نصیحت و بدون دلخوری حرفای دلمو بزنم راجب احساساتی صحبت کنم که گاهی واقعا مسخره بودن این یکی از دلایلی بود که وبلاگو نگه داشتم اما دلیل اصلیش قاصدک بود این همیشه همراه که بی شک نه تنها به اندازه من بلکه شاید حتی بیشتر از من در رشد و فعالیت این وبلاگ سهیم بوده این وبلاگ جایی برای ترشح افکار اون هم بود پس اواسط تابستون چند عاشقانه ارام به الیس در سرزمین دروغ تغییر نام داد اما همچنان پا برجا و پر بازدید باقی موند الیس در سرزمین دروغ شد جایی برای خلاصی من از دست غول کثیف نفرت چون مطمئنا خالی کردن خودم از ناراحتی ها باعث شد از تویی که مسبب اشک هام بودی متنفر نشم چون به من اجازه دادی افرادی رو پیدا کنم که سبک من و نوشته هامو دنبال میکردن الیس در سرزمین دروغ مکانی امن برای خالی کردن من از تو باقی موند تا اول مهر که دو تا یار صمیمی و پر مهر به جمعمون اضافه شدن عسل و هلیا که پیدا کردنشون بی شک محبتی بود از سمت پروردگار الیس در سرزمین دروغ به خاطر یه سری  مزاحمت هایی تبدیل شد به لبخند تاریک اما هممون رو دلتنگ افرادی کرد که بعضیهاشون رو گم کردیم و پیدا کردنشون الان کار مشکلیه اما پشیمون نیستیم مطمئنا می ارزید به خلاصی از دست کسی که نام ما و وبلاگمون رو لکه دار میکرد حضور فعال و پر جنب و جوش عسل که تازه نفس بود و مثل ما خسته نبود از چرخ زدن توی شهر بی روح بلاگفا که حالا ادمای کمی موندن که همچنان توش فعالیت دارن کمک بزرگی به بر پا موندن این وبلاگ کرد و قاصدک هم که خودش و حضورش در وبلاگ دلیلی بود بر جمع شدن اینهمه مخاطب سرشار از محبت در وبلاگ ما از هلیا هم متشکرم که با نصیحت هاش من رو در راستای داشتن یه وبلاگ عالی همراهی کرد توی این یک سال خیلی چیزا رو پشت سر گذاشتیم خیلی جاها کم اوردیم اما الان نسبت به زمان ساخت وبلاگ حس بهتری دارم و این رو مدیون حضور گرم و صمیمانه تک تک شما خوانندگان عزیز هستم امیدوارم این وبلاگ همچنان پابرجا و فعال باقی بمونه یک سالگی وبلاگ رو به همه نویسنده های عزیزم تبریک میگم و ازشون خواهش میکنم همینطور پر توان و فعال من رو همراهی کنن...

#تیکه

به بعضیام باس گفت:

 

ما گنده تر از تو هاشو له کردیم

تو که دیگه آسفالت کف پامون حساب میشی😂

#تیکه

عزیزم واسه کسی دورویی کن

 

که حوصله ی همون یه روتم داشته باشع😆

کاش می شد حالِ خوب را لبخندِ زیبا را بعضی دوست داشتن ها را ،خشک کرد! لایِ کتاب گذاشت و نگه‌شان داشت...

dialogue time

 

_ هی کار و بار چطوره ؟ صاحب کارت خوبه ؟ 

× نه بابا ! خیلی حرف میزنه یعنی ادمو میذاره جلو لوله دهنش ...

هی زر زر شلیک میکنه ... 😂

(( شگفت انگیزان 1 ))

مورد داریم در این مورد 

شاد باشین...

 

هر چقدر غصه بخوری 
دنیا پاسخی به دلت نمیدهد...،
شاد باش،شاد بودن اگر نتواند
مشکلاتت را کم کند اضافه نمیکند..
ارزش واقعی تو زمانی ست 
که در اوج مشکلات شاد باشی 
و برای راه حل بکوشی! 

پ.ن:اعتراض شده بود که متنام یه خورده غمگین شده اینم برا اینکه شاد بشین:-) ;-) 

سهمم از تو

وقتی خاطرات ادم زیاد میشه آلبومش پر از عکس میشه اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو تو البومت نگه داری سهمت از اون میشه دو تا عکس یواشکی که با کلی دردسر گیرشون آوردیو توی یه پوشی مخفی تو پنهانی ترین بخش لب تابت نگهش میداریو انقدر نگاهش میکنی که تموم خطوط صورتشو حفظ میشی اما یه مدت تصمیم میگیری که فراموشش کنی عکسو نگه میداری اما یه مدت سراغش نمیری ولی یه روز که از هر زمان دیگه ای دلتنگ تری دوباره سر از اون پوشه مخفی در میاری و دوباره همه چیز از اول شروع میشه....

برای قاصدک

یه رفیق خوب اونیه که همیشه برای شنیدن حرفای چرتت وقت داره و هیچ وقت هم ازشون خسته نمیشه حتی سر کلاس فیزیک...همینو بس...

بعضیا...


بحث بی جنبه بودن یا زودرنجی نیست!
فقط آدم انتظار نداره
بعضی کارارو از بعضیا ببینه...

متنفرم..


میدونی چیه؟
از خودم متنفرم .....از منی که هرکی رسید ازم سو استفاده کرد..
از منی که از مهربونیم سو استفاده کردن....
از منی که از صبوریم سو استفاده کردن....
از منی که از سکوتم سو استفاده کردن.....
درسته هنوزم از خودم متنفرم ،اما از اونام متنفرم و باید بدونن از چشمم افتادن.

:)

یک نفر هست

که هیچوقت برای من، سرش شلوغ نیست

که حرف هایم را، نگفته میفهمد

که مرد نیست اما، مردانه پای رفاقتمان ایستاده :)

پ. ن:البته که یک نفر نیست...

من اینطوریم...

 

 
اصلا براى اينكه از كسى متنفر باشم وقت ندارم.
من يا دوستت دارم
يا كلا برام اهميتى ندارى.   

 


هر دوی ما
یک نفر را تنها گذاشتیم...
اول تو مرا،
و سپس،
من خودم را...

ایلهان_برک
 

کجای کار میلنگه؟!؟!؟

معمولا تو رابطه ها دو نفر اولش از هم متنفرن ولی بعد عاشق هم میشن...

ولی نمیدونم که کجای کار میلنگه...

اولش از هم متنفر بودیم ....

ولی من الان عاشقم و اون هنوز هم متنفررر

برای عسل

میگن آدمی که عیب های تو رو دیده و هنوزم دوستت داره رو از دست نده... از دستت نمیدم هرگز...

من تو ما

چی شد که اینهمه دور شدیم؟ من از من تو از من اون از ما ؟ چیشد که دیگه دل تنگ نمیشیم؟ من برای من تو برای من اون برای ما؟ چیشد که دیگه لبخند نمیزنیم؟ من به من تو به من اون به ما؟ چیشد که دیگه درد و دل نمیکنیم؟ من برای من تو برای من اون برای ما؟ راستی چیشد که دیگه با هم حرف نمیزنیم؟ من با من تو با من اون با ما؟ من نمیدونم چه بلایی نازل شد سر من سر تو سر اون سر ما تو بگو چی گذشت؟ به من به تو به اون به ما؟؟؟

 

پی نوشت: این متن از اوناست که مخاطب خودش باید بفهمه که مخاطبه...

از وقتی رفتی غم همین گوشه نشسته...

از وقتی رفتی همه چیز چند برابر شده درد ها بغض ها شادیهای ساعتی و حتی مهربونیا از وقتی رفتی من نسبت به همه ی آدمای   بی احساس  احساس مسئولیت میکنم انگار وظیفه منه که زندگیشونو با عشق آشنا کنم بعد از رفتنت خیلی چیزا رو بی تو تجربه کردم مثلا احمقانه ترین تانگوی عمرمو کنار یکی از مبهم ترین آدمای زندگیم یکی که به هیچ وجه احساسات خودم نسبت بهشو درک نمیکنم... یا مثلا اولین برف امسالو بدون تو قدم زدم انقدری که سرماخوردمو یه روزو کامل تو تب سوختم از وقتی رفتی خیلی لحظه های شادیرو تجربه کردم که دلم میخواد برات تعریف کنم البته خیلی لحظه های غمگینی رو هم تجربه کردم که دلم میخواست کنارم بودی و آغوشت میشد پناهگاه اشکام ولی نبودی اصلا میدونستی که بالاخره پیداش کردم؟ منظورم یه نفره که میتونه تا ابد دوستم بمونه..یادته؟ گفته بودم که دنبالشم اینا یه بخش خیلی خیلی خیلی کوچیک از لحظه های من بعد تو عه تو چی؟ تو بعد من چه کردی؟ هنوز دنبال عشق میگردی؟ یا بالاخره فهمیدی که جز من هیچکس نمیتونه اینهمه عاشقت باشه؟ کاش بفهمی ولی حیف که نمیدونی تا چه حد عاشقتم شاید اگه میدونستی دیگه اینهمه بی جهت نمیگشتی دنبال معشوقی که عاشقت باشه...