هکر

دارم به تو فکر میکنم

تویی که چشمانت جایی را جز صفحه ساعت مارک دارت نمیشناسد 

و دستانت تا حاا جز در دسته کیفت در دستان دیگری گره نخورده 

همان تویی که تا حالا حتی یک بار هم به خودت اجازه دویدن با پاهای برهنه میان چمن های اب خورده باغ خانه ات را نداده ای 

میدانی ...

گاهی اوقات از خودم بدم می آید که از تو خوشم می آید 

ولی چه کنم که هربار در شیر یا خط عقل و احساسم 

ناجوانمردانه بر من پیروز میشوی و مرا مجبور میکنی که در تو رخنه کنم و تغییرت دهم 

کم کم سرعت همه چیز بالا میرود ...

اول اهنگ قدم هایت ... بعد سرعت ماشینت ...

و در آخر هگ ضربان قلبت ...

تو حتی تصورش را هم نمیکنی ...

ولی من خوب میدانم چطور ان قلبی را که تا حالا چیزی جز فرمول های ریاضی و منطق را در خود جای نداده ...

... هک کنم ...

 

# قاصدک

مدرسه ها هم تموم شد

من باورم نمیشه چجوری انقدر این ساله اخر زود گذشت؟؟؟اقا من تقاضای ویدئو چک دارم..

کاش میشد

گاهی دلت از سن و سالت میگیرد میخواهی کودک باشی کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد و آسوده اشک می ریزد بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی...

هق هق

صدای هق هق می اید

انگار باز کسی قول ماندن داده بود

دیوونه شدم رفت...

انقدر سوال تو سرمه اما نمیپرسم ازت
انگار الان دیوونه ها!!!! حالم رو میدونن فقط 

نسل ما

نسل ما پیر که بشه غلط بکنه بگه جوونی کجایی که یادت بخیر

دلتنگم

چای مینوشیدم
یکباره دلتنگش شدم
بغض کردم و اشک در چشمانم حلقه زد
همه با تعجب نگاهم کردند !
لبخند تلخی زدم و گفتم : چقدر داغ بود ! …

کسی چه میداند

میخندم

دیگر تب هم ندارم

داغ هم نیستم

دیگر به یاد تو هم نیستم

سرد سرد شده ام

کسی چه میداند شاید دق کرده ام

گیرم فراموشت کنم

گیرم فرامـوشت کنم، در گیر و دار روزها

اما چه با قلبم کنم ؟ با دردها، با سوزها …

گیرم که خاموشت کنم با اشک های خود، ولی

من را به آتش می کشد دلداری دلسوزها

با شوق یک فردای خوش، راحت نفس خواهم کشید

اما اگر رخصت دهد این بغض ِ از دیروزها

راهی به پهنای جهان هم باز باشد باز هم

پابند بام خویشتن هستند دست آموزها

فتح بلندای وصال، یعنی شروع بازگشت

ای عشق ! ما را خط بزن از دستۀ پیروزها

دوباره از اول

قرار بود دیگه راجبش ننویسم قرار بود فراموشش کنم ولی نشد خدا نخواست...

دلم می خواهد زندگی ام را موقت بدهم دست یک آدم دیگر بعد بگویم تو بازی کن تا من برگردم...نسوزی هاااااا

دیروز به این فکر میکردم که اصلا چیشد که عاشقش شدم؟ چی منو جذبش کرد؟ شاید شوخیایی که راجبش میکردیم ... شاید هم خانم خاکپور باعثش بود یه بار سر کلاسش یه شوخی غیر مستقیم راجبش کردیم سریع فهمید راجب کی حرف میزنیم و سریع گفت که یه بار گوشیشو هک کرده مطمئنا موضوع هکر بودنش یکی از عواملی بود که باعث شد راجبش کنجکاو تر بشم هکر من با اون کاپشن و موهای یه دست مشکی بیش از اندازه شبیه کارگاه های مرموز و جذاب توی رمانای جنایی بود که میخوندم همه اینا باعث شدن که توجهم بهش جلب بشه اما بقیه ی کارارو خودش کرد لبخنداش صدای رگه داره خاصش قد بلند و چهره جذابش و مهمتر از همه غرور و سنگین بودن رفتارش باعث شد عاشقش بشم همون اول نفهمیدم دقیق یادمه یه ترم برای امتحانای ترم دوم مرخصی گرفتم توی طول یک ماه و نیم که اموزشگاه نمیرفتم همش احساس سردرگمی داشتم انگار یه چیزیو گم کرده بودم هر چی به خودم فشار میاوردم نمیتونستم اروم باشم بالاخره اون تعطیلی تموم شد و روز اول موقع ثبت نام دیدمش همونجا وقتی یهو ارامش سرازیر شد به دلم فهمیدم سر خوردم فهمیدم دچارش شدم اما از اون موقع دیگه کلاسامون توی یک ساعت نبود فقط گه گاهی که خیلی زود میرسیدم اموزشگاه میدیدمش یا وقتایی که خیلی دیر میرفت..... وضع همینجوری ادامه داشت تا اینکه یه سری کلاسایی گذاشتن برای معلمی کلاسو نرفتم نمیدونم چرا ولی نرفتم اما گلبر میرفت جلسه اول که تموم شد بهم گفت که اونم توی کلاسا هست اونروز انگار با خودم لج کرده بودم که انقدر نرفتم برای ثبت نام تا مهلتش تموم شد البته یه مقدار هم میترسیدم از اینکه مستقیم باهاش حرف بزنم میترسیدم... گلبر ازش برام خبر میاورد و یه روز در هفته هم کلاسامون توی یه ساعت بود میدیدمش کلاساشون تموم شد و بلافاصله فهمیدم ترم اخره دنیا اوار شد رو سرم فکر کنم اواسط دی بود که کلاساش تموم شد و رفتو دیگه ندیدمش ، سه ماه طول کشید تا تصمیم بگیرم فراموشش کنم اما انگار خدا هم از این جریان موش و گربه بازی ما خوشش اومده این ترم هم به خاطر کنکور مرخصی گرفتم فقط یه جلسه در هفته کلاس speaking  میرم جلسه سوم بود که سرو کلش پیدا شد با همون لبخندای خاص و همون تن صدای رگه دارش هفته ای یه بار میبینمش هر بار دست نیافتنی تر از قبل به نظر میرسه گاهی با خودم میگم حتما قسمت هم بودیم که خدا نزاشت فراموشش کنم حتما یه حکمتی بوده که هردومون با وجود مشغله زیادمون برای کنکور و امتحانا این کلاسی که تهش فقط کلی حرف زدیم رو شرکت کردیم... و بعد با خودم زمزمه میکنم چه فکر احمقانه ای چه تخیل خامی..اولش خوشحال بودم که میتونم ببینمش هنوزم خوشحالم اما میدونم که وقتی کلاسا تموم بشه برای فراموش کردنش باید از تمام انرژی و احساساتم بگذرم فقط امیدوارم که با این تناقضات تا چهار هفته دووم بیارم و دیوونه نشم گاهی هم با خودم میگم چی میشد خدا یه ذره استعداد مخ زنی به من میداد؟ و بعد بلافاصله با مشت توی سر خودم میکوبم و میگم اگه استعدادشو داشتی هم ازش استفاده نمیکردی...فقط از خدا میخوام اگه اون توی سرنوشتم نیست زودتر همه چیزو تموم کنه.

میگذره اما میگذره تااااااااا بگذره

یک تصادف جالب

شنبه علاوه بر تولد پگاه دوست عزیزم تولد شهید ادواردو آنیلی ( مهدی ) هم بود 

شهیدی که به میلیاردها دلار پول پشت پا زد 

پگاه عزیز 

دوباره تولدت رو تبریک میگم 

و بهت تبریک میگم که در چنین روزی متولد شدی

 

من و کارهای خانه

اوج خلاقیت من تو 9 سالگیم بود ...

همون موقع که با اتویی که به برق نبود ...

سه تا شال و دوتا مانتو اتو کردم ... 😑

و وقتی به پیرهن بابام رسیدم 

خیلی خونسرد به بابام گفتم 

... بابا اتو سوخته یقه لباست خوب در نمیاد ... !!!!!

حماقت

فکر میکنی چه فردی با چه اخلاقی بیشتر روت تاثیر میذاره ؟ 

فردی که حتی میدونی که ممکنه گولت بزنه یا بهت دروغ بگه ...

ولی در عین حماقت به حرفاش گوش بدی ؟ 

 

همه جواب بدین

حتی شما دوست عزیز 

با وجود اینکه برنامه ماه عسل برنامه پرطرفداری هست 

و خود آقای احسان علیخانی به تنهایی جبهه ای از طرفداران اکثرا احساسی و البته دختر رو تشکیل میدن 

ولی وظیفه خودم دونستم تا بهتون اطلاع رسانی کنم که واکسنی که در این برنامه تبلیغ شد 

واکسنی بدون اطلاعات درست پزشکی بوده و عوارض جانبی شدیدی داره که از این عوارض حتی میشه به مرگ اشاره کرد ... ¡

یک دختر خانم کانادایی با استفاده از این واکسن قدرت تحرک خودش رو از دست داده 

و بعد در وان حمام غرق شده 

و دختر کانادایی دیگری هم در مصاحبه گفته 

اگر به من از عوارض این واکسن میگفتند ترجیح میدادم نریض بمانم 

این دختر خانم یک ورزشکار و رقاص بوده که با تزریق واکسن مجبور به ترک تمریناتش شده 

درباره این واکسن میتونید در صفحه باشگاه خبرنگاران مطالعه کنید 

من خیلی ادم شاخی هستم ...

سر امتحان سوالارو سین میکنم ولی جواب نمیدم  😊

ممنون ممنون ممنون

خب از اونجایی که امروز تولدم بوده و سرم هم شدید شلوغه وقت نکردم که نظراتتون رو تک تک جواب بدم پس همینجا به طور کلی از همه تون تشکر میکنم که تولد من رو یادتون نرفته و حتی با یه تبریک ساده ازم یاد کردید هر چند که همون تبریک ساده هم منو یه دنیا خوشحال میکنه پس ممنون از همتون عزیزای دلم

تولدم مبارک

دوباره روز تولدم رسید 

روزی که غصه سراغم نمیاد 

روزی که دستای تنهایی من 

بیشتر از همیشه دستاتو میخواد..

حکومت

اگر حکومت جهان و میدادن به ما دخترا دیگه هیچ جنگی نمی شد کل دنیا میشدن یه سری کشور حسود که با هم قهرن..

قضاوت ممنوع

اگر روزه میگیری و به کسی که داره آب میخوره چپ چپ نگاه نمیکنی و سر تکون نمیدی دمت گرم..

اگر روزه هم نمیگیری و به یه روزه داره نمیگی دیوونه ای بابا 16 ساعت اب نمیخوری که چی بشه دمت گرم..

کلا همین که بقیه رو قضاوت نمیکنی و سرت به زندگی خودته و به عقاید دیگران احترام میزاریدمت گرم..

تو می آیی من میروم

آب در هاون کوبیدن است اینکه من شعر بنویسم

و تو فال قهوه بگیری

وقتی؛ آخر همه شعرهای من تو می آیی؛

و ته همه ی فنجان های تو من میروم !!

دیدار

با من چه کند علم پزشکی؟

وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم..

آلزایمر

پیرمرد همسایه آلزایمر دارد

دیروز زیادی شلوغش کرده بودند..

او فقط فراموش کرده بود..

از خواب بیدار شود...

گاهی

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!
که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید

حسرت

ماه رمضان است..

راستی حسرت تو را خوردن

روزه  را باطل نمیکند؟

چشمان تو

سر زیبایی چشمان تو دعوا شده است

بین ماه و من و یک عده اساتید هنر

سرنوشت

خدایا دست هایم را زدم زیر چانه ام مات ومبهوت نگاهت میکنم طلبکار نیستم فقط مشتاقم بدانم ته قصه چه میکنی با من؟

تمام شد..

 تمام شد اردیبهشتی که بوی ناب باران و شکوفه میداد.
ماه بهشتی بی نظیری که با همه ی ماه ها فرق داشت... ما میمانیم و خیابان هایی که دلشان برای مهربانی ابر های بهاری تنگ میشود... برای نازدانه ی دل نازک فصل ها... که صدای هق هق شبانه اش توی گوش کوچه های شهر تا همیشه خواهد ماند اردیبهشت تمام می شود... و این خیابان ها تا رسیدن پاییز بغض گلوگیرشان را با دو جرعه آفتاب قورت خواهند داد.