برای خانم f
نمیدونم تو خودخواه تر بودی که قبول کردی نمیتونیم کنار هم باشیم و با زندگی جدیدت کنار اومدی یا من خودخواه تر بودم که نتونستم کنار بیام با نبودنت و مدام یادآوری کردم خودمو بهت تا نکنه که فراموش بشم...نامردی نمیکنم نمیگم دوستم نداشتی یا بهم اهمیت نمیدادی اتفاقا هم دوستم داشتی هم بهم اهمیت میدادی شاید حتی بیشتر از همه ی آدمای اطرافم... اما تو بلد بودی که چطوری فراموش کنی میدونستی که چطوری باید گذشته رو تو گذشته رها کرد... من یاد نداشتم,من نتونستم... خودم غرق شدم توی گذشته ام کنار تو و تو رو هم با خودم پایین کشیدم.... تو رو هم مجبور کردم خاطراتی رو به یاد بیاری که با هزار دردسر فراموششون کرده بودی...بهم گفتی حتی اگه بخوای هم نمیتونی فراموشم کنی اما من میدونستم که مجبوری به فراموشی آدمای اطراف و محیط و موقعیت من.. گفتی تا ابد تو ذهنت میمونم اما بازم مجبور بودی کنارم نباشی تا اذیت نشی... معذور بودی از به دیدنم اومدن درکت نکردم...ناراحت شدم و ناراحتت کردم.. کشوندمت اینجا تو اومدی و مثل همیشه منو به خاطر فکرای اشتباهی که راجبت کرده بودم خجالت زده کردی... اومدی اما بازم ندیدمت نبودم رفته بودم تو دیر رسیده بودی شاید فقط به اندازه ده دقیقه دیر کرده بودیو من رفته بودمو ندیدمت و ندیدی منو... با اینکه درک میکنم حجم عظیم فداکاریتو با اینکه میفهمم فشاری رو که برای دیدن من متحمل شده بودیو اما بازم خودخواهانه امیدوارم که دوباره بیای تا شاید اینبار ببینمت... خیلی درد داره که اینهمه راهو به خاطر من اومدی و من نبودم که با دیدنت آروم بشم که ببینم خوبی و خوب باشم...درد داره که بهم نمیگن وقتی اومدی چیا گفتی و چیکارا کردی در حالی که من تشنه ی شنیدن همه ی اتفاقاتی ام که اونروز افتاده در حالی که دلم میخواد حالا که ندیدمت بدونم چیکار کردیو تو رو تو تک تک لحظاتی که اینجا بودی تصور کنم.. اما با لجاجت منو منع میکنن از داشتن همین بخش خیلی خیلی کوچیک از تو...آره من خودخواه ترم چون من ضعیف ترم.... چون من محتاج ترم...