;)
Rest
Is
Best
😎
اگر بدانی وقتی نیستی چقدر بیهوده ام، تلخم، خرابم، هیچم... اگر بدانی هیچوقت نمیروی، حتی به خواب!
#عباس_معروفی
_کِی؟
_وقتی یه نفر ازت بپرسه صبح ها کِی از خواب بیدار میشی و تو جواب بدی هر وقت از خواب سیر بشم
_با این اوصاف فکر کنم من هیچوقت نتونم آدم خوشبختی باشم
_اره چون با این زندگیِ مزخرف هیچ وقت نمی تونی اینو بگی
_نه، چون هیچوقت از خواب سیر نمیشم:)))
#ناهید_طباطبایی
چون فقط یک بار نمیترسند که همه چیز خود را از دست بدهند
امّا بعد از همان یک بار ترسها آنقدر عمیق میشوند که عشق دیگر دور میایستد …
پس آدمها کجا هستند؟
در صحرا آدم احساس تنهایی میکند!
مار گفت:
با آدم ها هم ، احساس تنهایی میکنی.
#قيصر_امين_پور
(برای کسایی که بعد هر دعوا دوستیمون قوی تر شد:)
#شکسپیر
بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت
میان دو دیدار، قسمت کنیم...
#سهراب_سپهری
im not antisocial im just antistupid
گم شدم همین چند روز پیش دوباره بین خاطراتت گم شدم دقیقا از همون لحظه ای که مامان برای خونه تکونی عید گلدون بزرگ کنار میزم رو جا به جا کرد و ژاکت بافت محبوبم رو همراه تمام لباس های زمستانی به صندوقچه ی چوبی سپرد و به اصرار من برای جلوگیری از این کار توجهی نکرد گفتم اگه بعد از این دوباره هوا سرد شد چی؟ گفت تا پاییز آینده هوا سرد نمیشه گفتم تو از کجا میدونی؟ با طعنه گفت حانیه تو وقتی هوا سرد بود هم اینو نمیپوشیدی با من بحث نکن راست میگفت خب دلم نمیومد بپوشمش بعد از رفتنت فقط یه بار پوشیدمش میترسم خراب بشه و مامان بدون توجه به اینکه این جزو معدود یادگاری هام از توئه دور بندازش اخه مامان که نمیدونه من به جای پوشیدنش هر بار که دلتنگت میشم دنبال بوی عطرت لا به لای تار و پودش میگردم! مامان نمیدونه تو هم نمیدونی اصلا هیچکس نمیدونه خودت گفتی که نگم خودت خواستی من نمیتونم راجب این راز با هیچکس درد و دل کنم و خودت هم میدونی این چقدر عذاب آوره برای منی که آلو تو دهنم خیس نمیخوره...برای منی که احساساتم از چشمام معلومن اگه تا قبل از پاییز دوباره دلتنگت بشم چی؟ اگه امسال هم برنگردی چی؟ یعنی ممکنه برگردی و مثل قهرمان های قصه های خیالی تمام دلخوشی های کوچیکمو از صندوقچه چوبی مامان بیرون بیاری؟ یا برای دلگرمی من باز هم به حافظ میسپری تا همه فالهامو ختم به خیر کنه؟؟ اخه بعد رفتنت هر وقت فال گرفتم غم مخور اومد ولی باور کن این امید واهی حافظ دیوونم میکنه! بگذریم شیشه های پنجره امشب شفاف تر از شب های گذشته سکوت کردن و بارون نم نم به پنجره میخوره و فردا دوباره باید شیشه هاشو دستمال کنم یادته وقتی بارون میومد بهم زنگ میزدی و برام شعر میخوندی؟ حافظ سعدی سهراب فروغ و... الان سه ساله هیچ شعری به دلم نمیشینه ... دم رفتنت گفتی دوست داری قوی باشم گفتی از آدمای ضعیف متنفری توی این سه سال کلی تلاش کردم تا قوی باشم تا دیگه اون دختر احساساتی ای که وقت رفتنت بهش هیچ نشونی یا شماره ای ندادی نکنه که با زنگ زدنام خوابو خوراکو از ت بگیرم نباشم تغریبا موفق هم شده بودم اما این روزا دوباره شدم همون دختر خیالاتی ای که حتی از همین جمله های ساده هم توقع معجزه داره همونی که گوشش پر شده از سر و صدای ماشینا و آدمای توی خیابون خیابونایی که یه روز با هم توشون قدم زدیم.. کاش میتونستم امیدوار باشم که تا پاییز بعد این حرفا رو بخونی شاید چیزی که دوست داشتم موقع رفتنت بگم و نشد رو از لابه لای این نوشته های در هم و بر هم فهمیدی !
معما جان سلام! این اولین باریه که توی وبلاگ برای تو مینویسم...اصلا این اولین باریه که بعد از رفتنت برات مینویسم... امروز شد سه سال سه ساله که هیچ کس منو دردونه صدا نکرده سه ساله که من از ته دل نخندیدم سه ساله که تو چشمای عسلیت زل نزدم سه ساله که همه ی آدمایی که یه ذره شبیه توان منو درگیر میکنن سه ساله که من منتظرم منتظر یه نشونی از سمت تویی که قول برگشتن دادی یادته وقتی داشتی میرفتی بهت گفتم بمون گفتم با هم درستش میکنیم تو اما دل کنده بودی از من از دوستات از گیاه توی گلدون روی میز من که هیچوقت اسمشو نفهمیدیم همون گیاهی که من ازش متنفر بودم و تو عاشقش بودی میدونستی الان انقدر بزرگ شده که دیگه نمیشه روی میز گذاشتش؟ چند وقت دیگه قدش به سقف میرسه و دیگه نمیشه تو اتاق نگهش داشت ولی من با سماجت اجازه ندادم از اتاقم ببرنش بیرون یادته دم رفتنت بهت گفتم اگه رفتنت برگشتی نداره بهم بگو گفتم بگو که امیدوار نباشم تو اما گفتی همیشه امیدی هست بغضمو یادته؟ که گریه نشد؟ یادته گفتی من رفتم گریه نکن گفتی از گریه بدت میاد از آدمای ضعیف متنفری گفتی دردونه من همیشه باید قوی باشه گفتی میخوام وقتی برگشتم از همیشه موفق تر باشی گفتی و من توی تمام این سه سال به جز دو بار گریه نکردم گفتی و من درس خوندم تا مدرسه نمونه قبول بشم و از همیشه موفق تر باشم اصلا یادت هست به یکی قول برگشتن دادی؟ یادته گفتی دردونه از من به هیچ کدوم از آدمای آیندت نگو گفتی بزار منو بودن و رفتن و برگشتنم یه راز بمونیم نگفتم به هیچکس نگفتم کی بودی و چه کردی با من... اما هنوز منتظرتم کاش اگه قصد برگشت نداری حداقل یه نشون میدادی از خودت کاش حداقل یه روز زنگ بزنی و بگی من دیگه بر نمیگردم منتظرم نباش اصلا اینا رو بیخیال بیا تاریخ رو کنار بزاریم الان جغرافیا مهمه تو کجایی؟ یعنی سهم من بعد اونهمه لحظه هایی که کنار هم بودیم حتی یه نشونی ساده هم نیست؟ حتی یه شماره نباید از خودت میدادی؟؟ اره میدونم که گفتی وقتی قلبامون اینهمه به هم نزدیکه نشونی و شماره و آدرس به کار نمیاد اره یادمه تک تک حرفاتو یادمه اما چه فایده ای داره نزدیک بودن قلبامون وقتی اگه من یه شب بمیرم تو نمیفهمی اگه یه وقتی دلم تنگ بشه چی؟ منظورم اینه که دلم بیشتر تنگ بشه چون درست از لحظه ای که پاتو از خونمون گذاشتی بیرون تا همین الان دل من هی تنگ و تنگتر میشه معما جان قول داده بودی یک ساله برگردی اما الان سه سال شده راستی یادته قول دادی وقتی برگشتی تک تک آرزوهامو برآورده کنی؟؟ یادته؟ الان تنها آرزوی من دوباره دیدنته دیگه حتی تا ابد کنارت بودن رو هم نمیخوام همین که بدونم یه جایی داری نفس میکشی کافیه کاش فقط یک بار زنگ بزنی فقط یه بار...
میگویند:کوه کندی؟
ولی، هیچکس نمیداند!
دل کندم...
از کسی که همه کسم بود...!
صبح که شد تو را که نه...
قولم را فراموش کردم!!!
تمام روز، شوخی نیست...
حس خوب ینی اینکه ...
بالاخره تصمیم بگیری بهش نگاه کنی ...
و اون
از قبل بهت خیره شده باشه ...
(( دلخوشی برای عاشقان در راه رسیدن 😃😐 ))
بهتره خدا به دشمنام رحم کنه
چون
من اینکارو نمیکنم ( :
راستش ...
من میخواستم ...
جذاب ترین ادم روی کره زمین رو ...
بکشم ...
ولی ...
.
.
.
.
.
حیف که خودکشی گناهه 😊😂
میتسورو : من همه چیزو از دست دادم
به خاطر غرورم
و قضاوت احمقانم
والان هیچ کسو ندارم
کوکورو : خب ... پس به من نگاه کن
(( darling ))