از وقتی رفتی همه چیز چند برابر شده درد ها بغض ها شادیهای ساعتی و حتی مهربونیا از وقتی رفتی من نسبت به همه ی آدمای   بی احساس  احساس مسئولیت میکنم انگار وظیفه منه که زندگیشونو با عشق آشنا کنم بعد از رفتنت خیلی چیزا رو بی تو تجربه کردم مثلا احمقانه ترین تانگوی عمرمو کنار یکی از مبهم ترین آدمای زندگیم یکی که به هیچ وجه احساسات خودم نسبت بهشو درک نمیکنم... یا مثلا اولین برف امسالو بدون تو قدم زدم انقدری که سرماخوردمو یه روزو کامل تو تب سوختم از وقتی رفتی خیلی لحظه های شادیرو تجربه کردم که دلم میخواد برات تعریف کنم البته خیلی لحظه های غمگینی رو هم تجربه کردم که دلم میخواست کنارم بودی و آغوشت میشد پناهگاه اشکام ولی نبودی اصلا میدونستی که بالاخره پیداش کردم؟ منظورم یه نفره که میتونه تا ابد دوستم بمونه..یادته؟ گفته بودم که دنبالشم اینا یه بخش خیلی خیلی خیلی کوچیک از لحظه های من بعد تو عه تو چی؟ تو بعد من چه کردی؟ هنوز دنبال عشق میگردی؟ یا بالاخره فهمیدی که جز من هیچکس نمیتونه اینهمه عاشقت باشه؟ کاش بفهمی ولی حیف که نمیدونی تا چه حد عاشقتم شاید اگه میدونستی دیگه اینهمه بی جهت نمیگشتی دنبال معشوقی که عاشقت باشه...