کی میخوای بفهمی؟؟

 

 

کی میخواید بفهمید وقتی یه نفر میگه حالم خوب نیست ولم کن...

نباید ولش کنید؟

باز سه شنبه شد..

 

 

دلِ مَن

 هَواتو کَرده

 لَعنَتی

3>

 

 

بعضی وقتا

باید زمین بخوری

تا ببینی کیا پشتتن

 

 

تنهام گذاشتی تو هم :/

آقای قاضی؟

 

 

زندگیمون

پای آرزوهامون

هدر شد آقای قاضی

her outher side

 

 

دلم گرفته برایت...

ولی فدای سرت...

he said

 

 

دلتنگی یعنی فاصله ای که با هیچ بهانه ای پر نمیشود

منتظر یه اشاره ام واسه برگشتن

 

پیدا شو که میترسم از بستر بیقصه

پیدا شو نفس برده میترسه ازت غصه

بی وقفه ترین عاشق موندم که تو پیدا شی

بی تو همه چی تلخه باید که تو هم باشی

بعد تو

 

این حال منه بی توست بغض غزلی بی لب 

افتاده ترین خورشید زیر سم اسب شب

این حال منه بی توست دلداده تر از فرهاد

شوریده تر از مجنون حسرت به دلی در باد

3>

 

آنگاه که مرگ سراغم را می گیرد و من برایش سر تکان می دهم و او لبخند میزند تنها نگاه بهت آلود توست که مسیرهایمان را از هم دور میکند بی تفاوت از کنارش میگذرم و او همچنان لبخند بر لب مرا نگاه می کند بدرود مرگ در آینده ی نزدیک دوباره می بینمت

گفتی نه !

 

در این هستی غم انگیز وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده دوستت دارم کام زندگی را تلخ میکند وقتی شنیدن صدای بهشتی ات زندگی را تا مرزهای دوزخ میلغزاند نازنین من دیگر چه جای اندوه چه جای اگر چه جای ای کاش این حرف اخر نیست به ارتفاع ابدیت دوستت میدارم حتی اگر به رسم پرهیزگاری های صوفیانه از لذت گفتنش امتناع کنم.

کاش دلم باز دلم دل بشود

 

هر چی میگردم نیست . نیست که نیست. مثل من که این روزها دیگه نیستم. وای میستم میون اتاق و آشفتگی هاش میون آشفتگی هام شاید راحتتر بتونم همه چیزو ببینم اما فایده ای نداره نگاهم میفته به بی بی که شاید شبیه به منه به شاه که شاید شبیه به اونه اما نه بین باقی ورق ها نه بین کتابهام نه توی قفسه ها هیچ جا نمیتونم آس دل رو پیدا کنم. انگار آسم گم شده یا شاید جایی جا گذاشتمش به چای اتاق توی خودم و خاطراتم می گردم شاید این دل لعنتی پیدا بشه شاید...

هنوزم نیستی


من چقدر خاطره ی نداشته دارم از تو چقدر قرار های نگذاشته کافه های نرفته چقدر دوستت دارم های نگفته ...حرف کمی نیست وفاداری به دست هایی که تا به حال لمس نکرده ای...

روزهای رفته

 

روز های رفته زندگی را ورق میزنم چه خاطراتی که زنده نمی شوند چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشوند چه روزها که هر ثانیه اش یه سال گذشت چه فکر ها که آرامم کرد... چه فکر ها که روحم را زره زره فرسود چه لبخند هایی که بی اختیار بر لبانم نقش بست چه اشکهایی که بی اختیار از چشمانم سرازیر شد ...چه آدم ها که دلم را گرم کردند و چه ادم ها که دلم را شکستند چه چیزها که فکرش را هم نمیکردم و شد چه آدم هایی که شناختم و چه آدم هایی که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان و چه... و سهم من از این همه یادش بخیر میشود کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا آرامشی که هیچگاه تمام نشود...
 

هستی ام هستی؟

 

تار و پود هستی ام بر باد رفت اما نرفت عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم

......

 

یک روز کوله بارم را می بندم و از این شهر ، فاصله می گیرم
دور می شوم از تکرار ،
عبور می کنم از خیابان های بی نشان و
می روم تا مقصدهای نامعلوم ...
تا اقیانوس های آرام و جزایر ناشناخته ،
تا قله های بلند ، دشت های وسیع ، جنگل های سبز ،
تا قطب های بی نهایت دور ...
روزی کوله بارم را به تلافیِ تمامِ ماندن ها ، می بندم و می روم ...

#نرگس_صرافیان_طوسی