با خودم میگفتم تابستون دغدغه ندارم متن میزارم

حالا تابستون اومده تنبلیسم گرفتم ... 😕

(چرا باید در طراحی سایت به سینو وب اعتماد کرد ؟
شرکت طراحی سایت سینو وب متشکل از گروهی متخصص و مجرب در همه ی زمینه های مطرح شده می باشد که با تکیه بر توانمدی های خود در طی چندین سال فعالیت خود گام به گام همراه رقبای خود به پیش رفته و خوشبختانه توانسته در حوزه طراحی وب سایت در موضوعات متنوع از جمله : طراحی سایت فروشگاهی، پزشکی، خدماتی، شرکتی، شخصی و... و سئو و بهینه سازی آنها تجربه خوب و لذت بخش برای مشتریان به ارمغان آورد.
سینو وب با تیمی منسجم و متخصص فعالیت خود را در شهر اصفهان شروع کرد و با پشتکار و توانمدی های خود توانست خدمات مناسبی به همشهریان خود ارائه دهد و پس از گذشت چندسال از شروع فعالیت خود اکنون حوزه فعالیتش به سراسر ایران کشیده شده است.
ما معتقدیم اگر بخواهیم مشتریان قدیم خود را حفظ کنیم و اعتماد کاربران و مشتریان جدید را جلب کنیم تنها راه توجه ویژه به کیفیت است و سینو وب به کیفیت پروژه های خود مطمئن است و این اطمینان را با یک گارنتی بلند مدت تضمین می کند.)

((دوست عزیزمون آقا مجتبی از من خواستند که متنو منتشر کنم و از اونجایی که قول به همکاری دادم  اینکارو کردم به این امید که براتون مفید باشه))

الکی مثلا

چند سال دیگر ‎دلت میلرزد

‎برای منی که دیگر تو را در گوشه ترین جای قلبم

‎هر شب میبوسم تا کنار بگذارمت

‎دلت تنگ میشود

‎برای منی که حرفهایت را از لبهایت نه ‎از چشمهایت می خواندم

‎دلت تنگ میشود

‎برای لعنتی ترین دختری که

‎دیوانه وار قلمش را به رقص موهای تو وا میداشت

‎به خداوندی خدا سوگند

‎دلت برای همه ی دیوانه بازی هایم تنگ میشود

‎برای صدایم

‎برای آغوشم

‎برای نگاهم

‎حتی برای گریه هایم

‎قسم

‎قسم به همه ی سیب هایی که در خیالم برایم چیدی

‎دلت تنگ میشود

‎آن روز ‎رو به روی آیینه بایست

‎و ایستاده برای غرورت کف بزن

برایت مینویسم تا همیشه

لمس کن کلماتی را
که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست…
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد…
لمس کن نوشته هایی را
که لمس ناشدنیست و عریان…
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را
که خیس اشک است و پر شیار…
لمس کن لحظه هایم را…
تویی که می دانی من چگونه
عاشقت هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن…
همیشه عاشقت میمانم
دوستت دارم ای بهترین بهانه 

سکوت درمانی

ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ !..
ﻫﻨﮕﺎﻣﯿﮑﻪ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﯽ، ﭼﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫﯽ ﻭ ﯾﺎ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﮕﻮﯾﯽ, ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ!
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﮕﻔﺘﻦ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻦِ ﺳﺨﻨﺎﻥِ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺳﺒﮏ ﻣﯿﮑﻨﺪ … ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ .
ﯾﮏ ﻭﻗﺘﻬﺎﯾﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﯼ ﺑﺮ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﻧﯿﺶ ﺩﺍﺭ، ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻨﯽ
ﻭ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻧﺖ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﯽ ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺍ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﮐﻨﺪ …
ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯼ ﭼﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﺮ ﺳﺮﺕ ﺁﻭﺍﺭِ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺁﻣﺪ، ﮐﺴﯽ ﺭﺍ
ﻣﻘﺼﺮ ﻧﮑﻦ, ﺳﮑﻮﺕ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺩﻟﯿﻞِ ﺍﺻﻠﯽ ﺭﺍ، ﺩﺭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﯿﺎﺑﯽ !
ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺲِ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭ ﺩﺭ ﺳﻠﻮﻟﻬﺎﯾﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ, ﺳﮑﻮﺕ
ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻦ, ﮐﻪ ﺫﻫﻨﺖ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺎ ﻗﻠﺒﺖ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻤﯽ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩ .
ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ” ﺳﮑﻮﺕ” ﭘﺎﺳﺦِ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺩﺭﺩﻫﺎﺳﺖ

 

♥ اینروزا سکوت میکنم در برابر حرفای همه ی دوست نماهایی که دم از فراموشی میزنن همه اونایی که فکر میکنن من نمیخوام فراموشش کنم که نمیشه همه ی اونایی که نسبت به من احساس خطرر میکنن و میگن اون به درد تو نمیخوره ادم خوبی نیست همه اونایی که میبینم نگاهشون رو روی پسری که همه دنیای من شده سکوت میکنم و توی دلم میخندم به ترسشون نمیدونن که دنیای من هیچوقت منو بیشتر از یه غریبه ندیده...

اهای با توئم..

آهـــای پســــــــر ...!
میدانـــی بـــا مـــــن چـــــه کــــردی ...؟!
تــــــــو مــــــــرا کشتــــی ...
بـــــرای خـــــودم ناراحـــــت نیستـــــم ...
بـــــرای دختـــــرت نگرانـــــم ...!
نکنـــــد " تقـــــاص آه مـــــرا " او پـــــس بدهـــــد

تو سرابی

 

می آيي ...
وابسته ميکني .محو مي شوي .
تا فراموشت مي کنم , دوباره مي آيي ,
تازه مي کني خاطرات را محو مي شوي ... !!!
به راستي که سراب از تو با ثبات تر است!!

 

واقعیت دردناک

دختر با هیجان زیاد در جایی که پسر اشاره کرد نشست ...

هیچ کنترلی روی اعضای بدنش نداشت 

احساس میکرد قلبش میخواهد از جا بیرون بپرد ...

اتفاق کوچکی که  نیفتاده بود 

شاهزاده رویاهایش به او پیشنهاد خوردن قهوه در یک کافه شیک داده بود ...

دختر داشت با دستانش بازی میکرد که پسر شروع به صحبت کرد ...

از دانشگاه از درس از اساتید و بعد هم از خانه و خانواده و کارهای روزمره ...

دختر بهترین لحظات زندگی اش را پشت سر میگذاشت ...

انها با هم خندیدند ... حرف زدند و لذت بردند ...

در ساعات پایانی ملاقات در حالی که دختر به فنجان خالی قهوه خیره شده بود ...

صدای پسر توجهش را جلب کرد 

(( خب راستش خیلی وقته که میخوام یه موضوع رو بهتون بگم )) 

دختر در حالی که موهایش را مرتب میکرد گفت 

(( بفرمایید ))

پسر نفس عمیقی کشید و ادامه داد 

(( من ... راستش من ... من خیلی به شما علاقه دارم ... خیلی وقته که میخوام اینو بهتون بگم ولی ... ولی جرئتش رو نداشتم ... میخواستم اگه ممکنه ... اگر شما همین حسو دارین ... با هم ازدواج کنیم ))

دختر از خجالت سرش را پایین انداخت ... اصلا باورش نمیشد ...

در حالی که صدایش میلرزید گفت 

(( خب راستش ... راستش ... من نمیدونم ... نمیدونم ... )) 

سرش را بالا اورد ...

سرش را بلا اورد و انچه نباید میدید را دید ...

پسر به طور نامحسوس به طرف میز پشت سرش چشمکی زد میزی که پر از پسران دیگری بود که با خنده انها را نگاه میکردند ...

دختر تازه چشمش به ضبط صوتی که پسر در جیب کتش گذاشته بود شد ...

تمام اینها در چند ثانیه طول کشید ...

چند ثاتیه کوتاهی که تمام زندگی اش را ویران کرد ...

سرش را پایین انداخت سعی کرد جمله اش را تمام کند 

به سختی ادامه داد 

(( نمیدونم چی بگم )) 

پسر گفت 

(( خواهش میکنم احساستونو به من بگید ))

صدای پسر خشم خفته دختر را بیدار کرد 

باورش نمیشد چنین افراد کثیفی در دنیا پیدا میشوند ...

سرش را بالا اورد و ارام گفت 

(( من نمیدونم چی بگم ولی بهتره... ))

به یکباره از جا بلند شد لیوان اب را از روی میز برداشت و روی صورت پسر پاشید 

همه اینها هم چند ثانیه طول کشید ...

با تمام خشم ادامه داد 

(( ولی بهتره مزخرفاتتونو به یکی دیگه تحویل بدین )) 

برگشت ودر حالی که از عصبانیت پا به زمین میکوبید از کافه بیرون رفت 

وفقط چند ثانیه طول کشید تا خشمش به ناراحتی تبدیل شود 

گریه کرد 

به خاطر سادگی اش 

دلش 

و خودش 

به اولین و اخرین وجه اشتراک خودش و پسر فکر کرد و گفت 

هردو خیس شدیم 

تو خیس اب 

من خیس اشک 

 

نوشته : قاصدک

فارق التحصیل شدیم...

´امروز مدرسه واسمون جشن فارق التحصیلی گرفته بود توی یه اردوگاه با وجود اینکه بیشتر بچه ها از جمله قاصدک و الهام و فاطمه هر کدوم به خاطر مشکلاتی که واسشون پیش اومده بود نتونسته بودن بیان اما شب خاطره انگیز و به یاد موندنی ای شد کلی حرف زدیم و مسخره بازی در اوردیم بماند که انقدر عکس گرفتیم تا شارژ گوشی عارفه تموم شد گذشته از اینکه خیلی بهم خوش گذشت یه چیزی خیلی ازارم میده حس اینکه از دوستایی که دو سه ساله میشناسمشون دور میشم و بد تر از همه اینکه حس میکنم از همین الان هممون انقدر درگیر روزمرگی های خودمون شدیم که واسه کنار هم بودن وقت زیادی نمیزاریم و چیزی که واسم سخته اینه که با وجود همه ی علاقه ای که به همشون دارم مطمئنم بعد یه مدت کوتاه همشون رو فراموش میکنم شاید جز بعضی از اونها که رد پاشون هنوز توی زندگیم هست مثل قاصدک که این وبلاگ مشترکمون نمیزاره به دست فراموشی بره یا عارفه که کلاسای مشترکمون توی اموزشگاه زبان باعث شده که رشته ی ارتباطیمون قطع نشه اما بقیشون رو بعد یه مدت که همین اس ام اسای وقت و بی وقتمون هم قطع بشه فراموش میکنم و این ازارم میده یه بار یه متنی خوندم که به نظرم خیلی قشنگه ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند و چه سخت است قصه عادت خیلی بده که عادت میکنیم به نبودن کسایی که یه روزی فکر میکردیم اگه نباشن دنیا تموم میشه و چه سختتر برای من که میدونم دیرتر از همه عادت میکنم همیشه همینجوریم وقتی میخوام از دوستام دل بکنم کلی اه و ناله میکنم و بعد یه مدت دوستای جدیدی پیدا میکنم و اونا رو فراموش میکنم اما من نمیخوام همه خاطرات خوبی که با دوستام داشتمو فراموش کنم سوتی های خودمونیمون ضایع بازی کردنامون گند زدن به نصیحت با هم بخندین بدون اینکه واقعا از هم ناراحت بشیم و کلی خاطره های دیگه واسه همین میخوام شروع کنم به نوشتن میخوام یه بار دیگه قلم به دست بگیرم و اینبار شخصیت دوستامو جای شخصیت های رمانم بزارم اینجوری میتونم همه ی خاطراتمون رو توی رمان جدیدم نگه دارم نمیدونم شاید وقتی نوشتنش تموم شد بزارمش توی وبلاگ شاید...
 
پ,ن:قاصدک جات خیلی خالی بود دختر کاش اومده بودی حالا اونجا خوش گذشت؟

نیمکت ها

تو روى نیمکتى نشسته اى این سر دنیا
که تمامِ آنچه میخواهى کسى است که آن سرِ دنیا روى نیمکتى نشسته است
که تمامِ آنچه که میخواهد تویى !
نیمکت هاى دنیا را بد چیده اند …

تو فردایی

امروز به پایان میرسد از فردا برایم نگو

من نمیگویم فردا روز دیگریست

 فقط میگویم تو روز دیگری هستی!!

تو فردایی همان که باید به خاطرش زنده بمانم....

در همسایگی گودزیلا

می گویند هر کسی نیمه ای گمشده دارد... تو اما...تمام گمشده منی!... و من....یک هیچ ناتمام که با تو هست می شوم....این هیچ ناتمام تو را دوست دارد...... ای مرد دوست داشتنی دنیای زنانه ام!... مرد که تو باشی زن بودن خوب است.... از میان تمام مذکر های دنیا فقط کافیست پای تو در میان باشد.... نمیدانی برای تو خانم بودن چه کیفی دارد ... کاش بودی تا بگویم عاشقانه دوستت دارم مرد رویاهای دنیای زنانه ام

عشق اول

راسته که میگن عشق اول فراموش نمیشه؟ یه بار یه جایی یه جمله ای خوندم که میگفت ته دیگ عشق اول را هرچقدر هم که بسابی پاک نمیشود چه با اسکاج دوست داشتن های بعدی چه با سیم ظرفشویی عاشق شدن های بعدی حالا تو هی بساب و از صدای گوشخراشش سردرد بگیر این جمله اون موقع واسم بی معنی بود اما چند روز پیش که دوباره خوندمش بدجور تکونم داد با خودم گفتم چرا باید عشق اولم تو باشی؟ چرا عشق اول تو باید اون باشه؟ چرا تو نباید عشق اول اون باشی؟چرا واسه هر کی میمیری واسه یکی دیگه میمیره؟ و هزار تا چرای دیگه که هیچ جوابی واسشون ندارم ولی انقدر بهشون فکر میکنم تا سرم به مرز انفجار میرسه اون موقع دو تا قرص ارام بخش میخورمو هندزفری به گوش روی تختم دراز میکشمو سعی میکنم به تو فکر نکنم ولی همیشه تسلیم میشم و لا به لای اهنگایی که انگار همشونو واسه ما خوندن غرق میشم

محبت

از سوز محبت چه خبر اهل هوس را ؟

این آتش عشق است نسوزد همه کس را!!!

شکنجه ادامه داره

هفت جلسه از ده جلسه کلاسمون گذشته هفت جلسه ای که هر چی با خودم کلنجار رفتم نتونستم بهش بگم که چقدر دوسش دارم ... مطمئنم که هیچ حسی بهم نداره و مطمئنم تو این سه جلسه باقیمونده هم قرار نیست معجزه بشه میدونم که بهش نمیگم چقدر دوسش دارم چون خودمم نمیدونم بعدش باید چیکار کنم بهش بگم دوسش دارم و بعد چی؟ اهل دوستی نیستم اگه بخوامم موقعیتشو ندارم با همه وجودم میدونم این عاشقی من ته نداره یعنی فعلا توی این سن قرار نیست به جایی برسه این هفته موضوعی که راجبش صحبت میکردیمsecret بود و مطمئنا رایج ترین سوالی که باید پرسیده میشد راجب بزرگترین راز زندگیمون بود با همه وجودم گوش شده بودم واسه شنیدن بزرگترین راز زندگیه کسی که بزرگترین رازه زندگیه من بود و شنیدن رازش قلبمو مچاله کرد اینکه یه مدت توی کما بوده و بعد افسردگی گرفته اینکه توی اون موقعیت عاشق شده عاشق یه ادم اشتباه کسی که ولش کرده و باعث شده افسردگیش به اوج برسه سخت بود بفهمم تحت نظر یه سری روانشناس بوده تا تونسته بشه اینی که الان هست سخت بود بدونم اینارو به هیچ کس نگفته تا الان که سفره دلشو برامون باز کرده و از همه سختتر این بود که بفهمم میخواسته اینارو به یه نفر دیگه هم بگه اما اون نیومده سره قرار زیاد لازم نبود فکر کنم تا بفهمم اون یه نفر دیگه یه دختره دختری که احتمالا اسم دوست دخترشو یدک میکشید تا قبل از اینکه از اون دوست دخترش بگه مصمم شده بودم که اعتراف کنم اما وقتی از دوست دختری گفت که سره قرار نرفته بود منصرف شد و فقط گفتم که عاشق شدم و در برابر اصرار استادمون که میخواست بدونه اون پسری که من عاشقش شدم و اتفاقا اونم میشناسدش کیه فقط لبخند زدمو سکوت کردم ولی الان که با خودم فکر میکنم اون بهترین فرصت بود اگه اون موقع گفته بودم که عاشق کیم الان از این بلاتکلیفی در میومدم تهش این بود که میخندید بهم و میگفت که من لیاقتشو ندارم...

ظلم تا کجا؟

ولی درستش این بود

صبح که از خواب بیدار میشیم

 مثل ماه شب چهارده باشیم نه سمندون

سکوت نکن

حتی اگر با من حرفی نداری....

 باز هم با من حرف بزن مثلا بگو چه خبر؟

تا من از خبرهایی که تو از آنها خبر نداری برایت بگویم..

از روزهایی بگویم که تو نبودی...

از درد هایی بگویم که تنهایی کشیدم ..

حتی اگر برایت مهم نبود باز هم بگو واقعا؟؟!!

تا چانه ام گرم شود.. و شاید آن بین ها خسته شوم !!!!!!!

هیچوقت مقابل من سکوت نکن.. من از سکوت واهمه دارم..

سکوت اصلا علامت رضایت نیست ....

من هر چه سکوت دیدم هم معنی رفتن بود.....

فقط همین یه بار

دو ستاره تیم پرتغال به تمرینات نرسیدند..

ژائو موتینیو به دلیل سرماخوردگی و رافائل گوئریرو به دلیل درد پا از تمرینات جا ماندند... یه کم بدجنس باشیم؟همین یه دفعه..

ای خدا این رونالدو یه جوری مصدوم بشه که فقط در برابر ایران نتونه بازی کنه بعدش جت ببند به پاش..والا ما که بخیل نیستیم