هر چی میگردم نیست . نیست که نیست. مثل من که این روزها دیگه نیستم. وای میستم میون اتاق و آشفتگی هاش میون آشفتگی هام شاید راحتتر بتونم همه چیزو ببینم اما فایده ای نداره نگاهم میفته به بی بی که شاید شبیه به منه به شاه که شاید شبیه به اونه اما نه بین باقی ورق ها نه بین کتابهام نه توی قفسه ها هیچ جا نمیتونم آس دل رو پیدا کنم. انگار آسم گم شده یا شاید جایی جا گذاشتمش به چای اتاق توی خودم و خاطراتم می گردم شاید این دل لعنتی پیدا بشه شاید...