گم شدم همین چند روز پیش دوباره بین خاطراتت گم شدم دقیقا از همون لحظه ای که مامان برای خونه تکونی عید گلدون بزرگ کنار میزم رو جا به جا کرد و ژاکت بافت محبوبم رو همراه تمام لباس های زمستانی به صندوقچه ی چوبی سپرد و به اصرار من برای جلوگیری از این کار توجهی نکرد گفتم اگه بعد از این دوباره هوا سرد شد چی؟ گفت تا پاییز آینده هوا سرد نمیشه گفتم تو از کجا میدونی؟ با طعنه گفت حانیه تو وقتی هوا سرد بود هم اینو  نمیپوشیدی با من بحث نکن راست میگفت خب دلم نمیومد بپوشمش بعد از رفتنت فقط یه بار پوشیدمش میترسم خراب بشه و مامان بدون توجه به اینکه این جزو معدود یادگاری هام از توئه دور بندازش اخه مامان که نمیدونه من به جای پوشیدنش هر بار که دلتنگت میشم دنبال بوی عطرت لا به لای تار و پودش میگردم! مامان نمیدونه تو هم نمیدونی اصلا هیچکس نمیدونه خودت گفتی که نگم خودت خواستی من نمیتونم راجب این راز با هیچکس درد و دل کنم و خودت هم میدونی این چقدر عذاب آوره برای منی که آلو تو دهنم خیس نمیخوره...برای منی که احساساتم از چشمام معلومن اگه تا قبل از پاییز دوباره دلتنگت بشم چی؟ اگه امسال هم برنگردی چی؟ یعنی ممکنه برگردی و مثل قهرمان های قصه های خیالی تمام دلخوشی های کوچیکمو از صندوقچه چوبی مامان بیرون بیاری؟ یا برای دلگرمی من باز هم به حافظ میسپری تا همه فالهامو ختم به خیر کنه؟؟ اخه بعد رفتنت هر وقت فال گرفتم غم مخور اومد ولی باور کن این امید واهی حافظ دیوونم میکنه! بگذریم شیشه های پنجره امشب شفاف تر از شب های گذشته سکوت کردن و بارون نم نم به پنجره میخوره و فردا دوباره باید شیشه هاشو دستمال کنم یادته وقتی بارون میومد بهم زنگ میزدی و برام شعر میخوندی؟ حافظ سعدی سهراب فروغ و... الان سه ساله هیچ شعری به دلم نمیشینه ... دم رفتنت گفتی دوست داری قوی باشم گفتی از آدمای ضعیف متنفری توی این سه سال کلی تلاش کردم تا قوی باشم تا دیگه اون دختر احساساتی ای که وقت رفتنت بهش هیچ نشونی یا شماره ای ندادی نکنه که با زنگ زدنام خوابو خوراکو از ت بگیرم نباشم تغریبا موفق هم شده بودم اما این روزا دوباره شدم همون دختر خیالاتی ای که حتی از همین جمله های ساده هم توقع معجزه داره همونی که گوشش پر شده از سر و صدای ماشینا و آدمای توی خیابون خیابونایی که یه روز با هم توشون قدم زدیم.. کاش میتونستم امیدوار باشم که تا پاییز بعد این حرفا رو بخونی شاید چیزی که دوست داشتم موقع رفتنت بگم و نشد رو از لابه لای این نوشته های در هم و بر هم فهمیدی !