دختر با هیجان زیاد در جایی که پسر اشاره کرد نشست ...

هیچ کنترلی روی اعضای بدنش نداشت 

احساس میکرد قلبش میخواهد از جا بیرون بپرد ...

اتفاق کوچکی که  نیفتاده بود 

شاهزاده رویاهایش به او پیشنهاد خوردن قهوه در یک کافه شیک داده بود ...

دختر داشت با دستانش بازی میکرد که پسر شروع به صحبت کرد ...

از دانشگاه از درس از اساتید و بعد هم از خانه و خانواده و کارهای روزمره ...

دختر بهترین لحظات زندگی اش را پشت سر میگذاشت ...

انها با هم خندیدند ... حرف زدند و لذت بردند ...

در ساعات پایانی ملاقات در حالی که دختر به فنجان خالی قهوه خیره شده بود ...

صدای پسر توجهش را جلب کرد 

(( خب راستش خیلی وقته که میخوام یه موضوع رو بهتون بگم )) 

دختر در حالی که موهایش را مرتب میکرد گفت 

(( بفرمایید ))

پسر نفس عمیقی کشید و ادامه داد 

(( من ... راستش من ... من خیلی به شما علاقه دارم ... خیلی وقته که میخوام اینو بهتون بگم ولی ... ولی جرئتش رو نداشتم ... میخواستم اگه ممکنه ... اگر شما همین حسو دارین ... با هم ازدواج کنیم ))

دختر از خجالت سرش را پایین انداخت ... اصلا باورش نمیشد ...

در حالی که صدایش میلرزید گفت 

(( خب راستش ... راستش ... من نمیدونم ... نمیدونم ... )) 

سرش را بالا اورد ...

سرش را بلا اورد و انچه نباید میدید را دید ...

پسر به طور نامحسوس به طرف میز پشت سرش چشمکی زد میزی که پر از پسران دیگری بود که با خنده انها را نگاه میکردند ...

دختر تازه چشمش به ضبط صوتی که پسر در جیب کتش گذاشته بود شد ...

تمام اینها در چند ثانیه طول کشید ...

چند ثاتیه کوتاهی که تمام زندگی اش را ویران کرد ...

سرش را پایین انداخت سعی کرد جمله اش را تمام کند 

به سختی ادامه داد 

(( نمیدونم چی بگم )) 

پسر گفت 

(( خواهش میکنم احساستونو به من بگید ))

صدای پسر خشم خفته دختر را بیدار کرد 

باورش نمیشد چنین افراد کثیفی در دنیا پیدا میشوند ...

سرش را بالا اورد و ارام گفت 

(( من نمیدونم چی بگم ولی بهتره... ))

به یکباره از جا بلند شد لیوان اب را از روی میز برداشت و روی صورت پسر پاشید 

همه اینها هم چند ثانیه طول کشید ...

با تمام خشم ادامه داد 

(( ولی بهتره مزخرفاتتونو به یکی دیگه تحویل بدین )) 

برگشت ودر حالی که از عصبانیت پا به زمین میکوبید از کافه بیرون رفت 

وفقط چند ثانیه طول کشید تا خشمش به ناراحتی تبدیل شود 

گریه کرد 

به خاطر سادگی اش 

دلش 

و خودش 

به اولین و اخرین وجه اشتراک خودش و پسر فکر کرد و گفت 

هردو خیس شدیم 

تو خیس اب 

من خیس اشک 

 

نوشته : قاصدک