فارق التحصیل شدیم...
´امروز مدرسه واسمون جشن فارق التحصیلی گرفته بود توی یه اردوگاه با وجود اینکه بیشتر بچه ها از جمله قاصدک و الهام و فاطمه هر کدوم به خاطر مشکلاتی که واسشون پیش اومده بود نتونسته بودن بیان اما شب خاطره انگیز و به یاد موندنی ای شد کلی حرف زدیم و مسخره بازی در اوردیم بماند که انقدر عکس گرفتیم تا شارژ گوشی عارفه تموم شد گذشته از اینکه خیلی بهم خوش گذشت یه چیزی خیلی ازارم میده حس اینکه از دوستایی که دو سه ساله میشناسمشون دور میشم و بد تر از همه اینکه حس میکنم از همین الان هممون انقدر درگیر روزمرگی های خودمون شدیم که واسه کنار هم بودن وقت زیادی نمیزاریم و چیزی که واسم سخته اینه که با وجود همه ی علاقه ای که به همشون دارم مطمئنم بعد یه مدت کوتاه همشون رو فراموش میکنم شاید جز بعضی از اونها که رد پاشون هنوز توی زندگیم هست مثل قاصدک که این وبلاگ مشترکمون نمیزاره به دست فراموشی بره یا عارفه که کلاسای مشترکمون توی اموزشگاه زبان باعث شده که رشته ی ارتباطیمون قطع نشه اما بقیشون رو بعد یه مدت که همین اس ام اسای وقت و بی وقتمون هم قطع بشه فراموش میکنم و این ازارم میده یه بار یه متنی خوندم که به نظرم خیلی قشنگه ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند و چه سخت است قصه عادت خیلی بده که عادت میکنیم به نبودن کسایی که یه روزی فکر میکردیم اگه نباشن دنیا تموم میشه و چه سختتر برای من که میدونم دیرتر از همه عادت میکنم همیشه همینجوریم وقتی میخوام از دوستام دل بکنم کلی اه و ناله میکنم و بعد یه مدت دوستای جدیدی پیدا میکنم و اونا رو فراموش میکنم اما من نمیخوام همه خاطرات خوبی که با دوستام داشتمو فراموش کنم سوتی های خودمونیمون ضایع بازی کردنامون گند زدن به نصیحت با هم بخندین بدون اینکه واقعا از هم ناراحت بشیم و کلی خاطره های دیگه واسه همین میخوام شروع کنم به نوشتن میخوام یه بار دیگه قلم به دست بگیرم و اینبار شخصیت دوستامو جای شخصیت های رمانم بزارم اینجوری میتونم همه ی خاطراتمون رو توی رمان جدیدم نگه دارم نمیدونم شاید وقتی نوشتنش تموم شد بزارمش توی وبلاگ شاید...
پ,ن:قاصدک جات خیلی خالی بود دختر کاش اومده بودی حالا اونجا خوش گذشت؟
+ نوشته شده در Wed 27 Jun 2018 ساعت 22 توسط haniyeh
|